Who? I'll call upstairs. I'm not

و عشقــــــ.... دروغیستــــ بهمراهـ تلخیـ و شیرینیـ

افسوس به دلم

افسوس به دلی که عمرشو برا تو گذاشت

افسوس به دلی ک میتونست به هزارتا غریبه دل بده وخاطر تو نداد

افسوس به دلی که هزار بار تو منگنه گذاشتیش و آخرشم بخاطر تو کوتاه اومد

افسوس به دلی که یبار بخاطرش کوتاه نیومدی و ساده ازش گذشتی...

افسوس....

دیگر دل نمیدهم حتی به چشمانم

حتی به کسی که بدانم از تو بهتر است و پاک تر

دل دادن در این زمانه خطاست.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ساعت 20:18 توسط مهران|

آدم ها همیشه زود خودشونو نشون میدن

اما نمیدونن با این نشون دادنا

چقد راحت دل میشکونن

چقد راحت شبای کسی رو گریه بارون میکنن

چقد راحت کسی رو زندگیشو پر غم میکنن

ولی از یجا به بعد خیلی خودشونو نشون میدن

اونجا که بعد تو کسیو انتخاب میکنن

و از انتخابشون میفهمی واقعا از سرش زیادی بودی ....

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393 ساعت 11:41 توسط مهران|

تازه شنیدم

مبارک باشه

ایشالا که .....

هــــــــــــه

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393 ساعت 17:44 توسط مهران|

موقـــع رفتن گفــت حلالم نمیکند

هـــــــــــــــــــه.....

نـــمی دانم دلیـــل این حرفش چـــه بود

او کــــه هـــمه تصمیم ها را خـــودش گرفته بود

تصــــمیم بودن

تصــــمیم جدایی

تصــــمیم رفتن

تصــــمیم شکستن دل من

هنـــــوز هم مانـــده ام آنکــه باید حلال کند

منم ..........یـــــا ............ او ؟!؟!؟

نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393 ساعت 11:49 توسط مهران|

چنـــد روز پیــش او را دیدم

همه چیز همــــــان قبل بود

تیپی که من دوســت داشـتم زده بود

قیــافه اش که مثل قبل برایم محـــــشر بود

همه چیز همــان قبل بود

منــ بـــودم .... او بــــود

الا یــک چیز که مثل قبـــل نبود

او بــرای قرارش با دیـــگری آمده بود

و مـــن برای پر کردن تنــهاییم قدم میزدم.......

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393 ساعت 14:12 توسط مهران|

دیگـــــــــر تمــام دارایی ام

[خـــــــــــــداست]

درســت اســت از او دورم

ولی دغــــدغه از دست دادنش را

نـــــــــــــدارم

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393 ساعت 0:56 توسط مهران|

بــــه مــن گفت کــه از سرم زیـــادی بودهـ....


نمیــــدانست خــــود را کوچـــکــ میــکردم تــا خــود را بــزرگـــ پنـــدارد

وگــــرنه او کـه چـــیزیــ نبــــود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 ساعت 19:22 توسط مهران|

دلــــم یک اتفاق ساده میخــــواهد...

مثل شکســـــتن گلدان شمعدانی کنار

حوض مادر بزرگ

 

و در پی آن غر غر های بی امانش.....

 

و خـــنده های ریز ریز کودکی که دستپاچه,

تـــکه های گلدان فیـــروزه ای او را جمع

میـــکند......

 

یـــــک رویای نابــــ....

 

مثل مشــت کردن اولین خوشه ی نور

در آخرین ظهر تابــــستان

و گریز زیرکانه اش از لابه لای

انگشتانم....

 

یـــــک حــضور بــی منتـــ

 

مثل رسیدن یک دوستـــ

که سالهاست بودنش را فرامـــوش

کرده بودم...

 

دلم یــک آرزوی محال می خواهــــد

مثـــل بــودن تــو...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 ساعت 0:47 توسط مهران|


خــــــــــــــاطره هاتـ آتـــــیش بـــه جونــــــــــمــ میزنــه بــــــــی انصــــــــافـــــــــ.......

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393 ساعت 23:35 توسط مهران|

خیـــــــــالت برای همیــــــــــشه راحتـ

مـــــــــــــــــــن

جز آغــــــــــــوش تـــو

حتی بـه دیــــوار

هـــم تکـــــــــــــــــــیه نمی کــــــــــــــــــــنم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ساعت 14:49 توسط مهران|


آخرين پست ها
» افسوس(دل نوشته)
» نشون دادی چی بودی (دل نوشته)
» خدا خودش میدونه باید چکار کنه
» ح...لال کن....نکن (دل نوشته)
» او.................من(دل نوشته)
» همه میرن جز ایــــن (دل نوشته)
» حرف های چرند (دل نوشته)
» دلم.....
» بیـ انصافـ
» خیـــــــــــالت راحــــــت
Design By : Pars Skin